![]() |
![]() |
|
| اینجا دل پاره می پسندند |
|
چون چند وقتی نبودم چندتا پست از نوشته هام رو توی یه پست میگنجونم... 1- وقتی هیچ چیز بی اهمیتی توی دنیا برات مهم نباشه... برای همه چیزای با اهمیت توی دنیا مهم میشی... 2- بعضی وقتا که خواسته های ما با خواسته های تو در تعارض قرار میگیره، چون ما در برابر تو قدرتی نداریم مجبور به تسلیمیم... البته اگه بیشتر از این قدرت داشتیم که دیگه بندگی نمیکردیم... پس خدایا! به اندازه قدرتی که به ما ندادی به ما رحم کن! 3- اگه عشق نباشه آدم واقع بین میشه و آدم واقع بین کمتر به آزادی امید داره و یا اصلا نداره... 4- کاش محکوم به مرگ ناگهانی بودم در عوض اینکه محکوم به مرگ تدریجی باشم! 5- سر منشاء همه پیشرفتها یک چیزه: تحقیر! 6- مبارزه علیه زندگی... برای زندگی؟!!! 7- آدمای عقده ای هنرمندای خوبی میشن... 8- تو حتی از شکستنت هم با غرور حرف میزنی...! فعلا...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 1:27 توسط او |
|
|
هرچند: اي آنكه به تقرير و بيان دم زني از عشق ما با تو نداريم سخن...خيرو سلامت ولي: عشق يعني همه چيز خود رو دادن ولي در عوضش چيزي نخواستن عشق يعني رفتن به راهي كه ميدوني آخرش بلاست عشق يعني استخاره كني بد بياد... ولي بازم ادامه بدي عشق يعني تفريط از نظر خودت... و افراط از نظر معشوق... عشق يعني من دارم ميمونم... و تو داري نميري!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:31 توسط او |
|
|
تعريف من از عشق:
عشق نوري است از طرف خدا... بين دو آينه... كه تا بينهايت انعكاس مي يابد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:55 توسط او |
|
|
نفس، آن هزينه ايست كه براي زنده بودن ميپردازيم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 16:38 توسط او |
|
|
له میشوم... چون ته سیگار بر زمین... سو زاندیم... فقط به تو گفتم بمان...همین... پروانه چون که دید به آتش رسیده است دانست سرنگون شود از اوج بر زمین...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:58 توسط او |
|
|
حزب الباد همان حزب الله است چون همه بادها از طرف خدا می وزند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:56 توسط او |
|
|
چرا فكر ميكني كسايي كه با تو خوبند... آدماي خوبيند؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 10:42 توسط او |
|
|
حد اقل اونقدر مغرور باش... که گناه خودش بیاد سراغت... نه اینکه تو بری دنبال گناه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:47 توسط او |
|
|
مثل جارو برقي دنبالش راه افتادم… وهر چه را مي ديدم در خودم مي ريختم… |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 11:21 توسط او |
|
|
- گفتي: - « بزرگ ميشي...يادت ميره » - من بزرگ شدم... - اما هنوز يادم نرفته... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:40 توسط او |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
به من مگویید: "تو"
به من بگویید: "او" اشتباه نکنید... کوس "انا الحق" نمیزنم |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
غزل ناتمام ساحل نشين اشك قصه عشقهاي گمشده دل و دلدار خوشبختي يعني... |
|
RSS
|